دل می رود ز دستم صاحبدلان خدارا......دردا که راز پنهان خواهد شد اشکارا
خدایا وحشت تنهایی ام کشت کسی با قصه ی من اشنا نیست در این عالم ندارم همزبانی به صد اندوه می نالم...روا نیست شبم طی شد کسی بر در نکوبید به بالینم چراغی کس نیفروخت نیامد ماهتابم بر لب بام دلم از این همه بیگانگی سوخت به روی من نمی خندد امیدم شراب زندگی در ساغرم نیست نه شعرم می دهد تسکین به حالم که غیر از اشک غم در دفترم نیست بیا ای مرگ جانم بر لب امد بیا در کلبه ام شوری برانگیز بیا شمعی به بالینم بیاویز بیا شعری به تابوتم بیاویز! دلم در سینه کوبد سر به دیوار که:این مرگ است و بر در می زند مشت بیا ای همزبان جاودانی... که امشب وحشت تنهایی ام کشت! دیگه خیلی خسته شدم... خسته ام به معنای واقعی...شاید این فقط یه جمله ی کوتاه باشه اما به اندازه ی تمام قطره های باران معنی داره و من اونارو فهمیدم!!! خیلی سخته به این زودی خسته بشی و کم بیاری... من تازه اول راهم مگه نه؟؟؟ اما چرا خسته ام؟!؟!؟احساس میکنم خیلی بیخودی راه رفتم... شاید به خواب احتیاج دارم...یه خواب ابدی!!! من دلم می خواد برم..برم واسه ی همیشه..بدون هیچ کس تنهای تنها مثل همین حالا اما کجا برم؟؟؟نمی دونم..... میرم اما این دفعه تنها میرم غریبانه میرم بی صدا میرم بی همسفر.....! شب به روی شیشه های تار می نشست ارام چون خاکستری تبدار باد نقش سایه ها را در حیاط خانه هر دم زیرو رو می کرد پیچ نیلوفر چو دودی موج می زند بر سر دیوار در میان کاج ها جادوگر مهتاب با چراغ بی فروغش می خزید ارام گویی او در گور ظلمت روح سر گردان خود را جستجو می کرد من خزیدم در دل بستر خسته از تشویش و خاموشی گفتم ای خواب ای سر انگشت کلید باغ های سبز چشم هایت برکه ی تاریک ماهی های ارامش کواه بارت را به روی کودک گریان من بگشا و ببر با خود مرا به سرزمین صورتی رنگ پری های فراموشی..... میرم جای من اینجا نیست دیگه چشمای تو تر نیست میرم با پای برهنه و چشمی گریون نمی خوام فکر کنی به من هستی مدیون میرم تا دل تو یکم بگیره اروم چرا گفتی با تو میریزه ابروم میرم تنهای تنها به ناکجاها شاید اروم بگیرن تو گلوم این بغضا میرم دیگه نگرانی وجود نداره از اولم من بودم بدون ستاره... "مهرنوش.ک" چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو . ما با هم دنیائی ساختیم رویایی تو بمون خوبیاتو نشون بده... نگفتم تو بری جون از تنم خسته میشه اگه تو بری چشمام اسیر سیل اشک میشه نگفتم تو بری فرهادت دق میکنه اشکام این عشق کهنه رو تیره و تار میکنه نگفتم تو بری غریبه باقی می مونم دوباره تنها میشم و با تنهایی سیر میکنم نگفتم تو بری سرنوشت تغییر میکنه اگه نیای بغض بدجوری تو دلم خونه میکنه نگفتم تو بری تو شب تاریک میشینم تا وقتی بیای تموم بشه اروم و ساکت میشینم نگفتم تو بری بارون اشکام یه دریا میشه اگه نیای دیر میشه و قلبم از تپش خسته میشه نگفتم تو بری پنجره تنها می مونه باز کوچه ی قشنگیا منتظر تو می مونه نگفتم تو بری دستام بهونه میگیرن اگه نیای غصه ها تموم جون و میگیرن
نگفتم تو بیای دوباره من جون میگیرم
واسه خونه ی تاریکمون شمعدونی نور میگیرم "مهرنوش.ک" دل من مثل یه مردابه عشق من هنوز توی خوابه چشم من از دیدنت دوره قلب من از عشق سیرابه حس من از دوری دستات به اینده ها میگه ذهن من از رویاهاش سیره,دل من می خواد با تو باشه اما عشق من هنوز توی خوابه!!! حس من یه حس پنهونه شاید تو بیای به این خونه دل من دنبال رویاته اما اون مثل خودت دوره... "مهرنوش.ک" بی تو در این شب ها تیره و تارم نرو طاقت دوریتو ندارم بی تو من از من دورم نرو ارامش جاودانه ندارم بی تو در خواب غوغائی دارم نرو بفهم چقدر دوست دارم بی تو چشمای من خاموشه نرو ببین بی کس و تنهاام... "مهرنوش.ک" ما با هم تو دشت ارزوهامون قدم زدیم ما با هم سرنوشتامون و رقم زدیم ما با هم به زندگی لبخند زدیم ما با هم توو اسمون ها پر زدیم عشق من,عشقمونو به ماهیا نشون بده عشق من,یه کم به من توو عاشقی فرصت بده ما با هم دنیائی ساختیم رویایی تو بمون خوبیاتو نشون بده ما با هم به اوج ابرا رسیدیم تو بگو زمان به ما امون بده ما با هم توو جاده هم مسیر شدیم ما با هم مسافر بهار شدیم ما با هم چه عاشقونه پیر شدیم ما با هم توو رویاهامون غرق شدیم ما با هم اسیر رویاها شدیم ما با هم رنگین کمون عشق شدیم من یه زندونی قلب پر گناه اما تو فرشته ی نجات شدی... "مهرنوش.ک" چون سنگها صدای مرا گوش می کنی سنگی و نا شنیده فراموش می کنی رگبار نو بهاری و خواب دریچه را از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی دست مرا که ساقه ی سبز نوازش است با برگ های مرده هم اغوش می کنی گمراه تر ز روح شرابی و دیده را در شعله می نشانی و مدهوش می کنی ای ماهی طلائی مرداب خون من خوش باد مستی ات که مرا نوش می کنی تو دره ی بنفش غروبی که روز را بر سینه می فشاری و خاموش می کنی در سایه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت او را به سایه از چه سیه پوش می کنی؟ فروغ فرخزاد از من جدا مشو که توئی نور دیده ارام جان و مونس قلب رمیده از دامان تو دست ندارند عاشقان پیراهن صبوری ایشان دریده از چشم بخت مبادت گزند از انک در دلبری بر غایت خوبی رسیده منعم مکن ز عشق وی ای مفتی زمان معذور دارمت که تو او را ندیده ان سرزنش که کرد ترا دوست حافظا بیش از گلیم خویش مگر پا کشیده حافظ دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج!! اگه یه روز رفتی و برنگشتی بهت قول نمیدم منتظرت میمونم اما ازت یه شاخه گل رو قبرم بزاری در تمام طول تاریکی.سیرسیرک ها فریاد زدند: ماه!ای ماه بزرگ... در تمام طول تاریکی شاخه ها با ان دستان دراز که از انها اهی شهوتناک سوی بالا می رفت و نسیم تسلیم به فرامین خدایانی ناشناخته و مرموز و هزاران نفس پنهان در زندگی مخفی خاک و در ان دایره ی سیار نورانی شب تاب دغدغه در سقف چوبین لیلی در پرده غوکها در مرداب همه با هم همه به هم یکریز تا سپیده دم فریاد زدند: ماه! ای ماه بزرگ... در تمام طول تاریکی ماه در مهتابی شعله کشید ماه دل تنهایی شب خود بود داشت در بغض طلائی رنگش می ترکید... شبی در کنار ساحل مثل همیشه تنها نشسته بودم. دریا کاملا مهتابی و اروم بود و اسمون پر ستاره... صدای طنین انداز موجا من و به دنیای خیال برد.هیچ موقع تنهایی ازارم نمی داد اما اون شب خیلی احساس تنهایی کردم احساس کردم منتظرم احساس کردم یکی و می خوام ولی گمش کردم یعنی اون فرشته کیه؟یعنی اون من و دوست داره؟اون می خواد بیاد من و از این زندون در بیاره؟ نکنه یه وقت بره من دوباره تنها بشم؟اخه هنوز اون نیومده احساس می کنم که عاشقش شدم خدایا خودت می دونی من هیچ کس و ندارم خدای خوبم من یه مجنون می خوام خدای مهربونم من یه عاشق می خوام که جونمو فداش کنم که همیشه باهاش بمونم اما اخه اون کی میاد سراغم؟ همینجور که با خدای خودم حرف می زدم یدفعه دیدم یه شهاب کوچولوی قشنگ از روی سرم گذشت به ماه نگاه کردم یادم افتاد که ماه به تمام زیباییهاش همیشه تک و تنهاست اما هیچ موقع گله ای نمی کنه. این بود که فهمیدم خود خدا از همه ی عشقا قشنگ تر و بادوام تره و من با داشتن اون هیچ موقع تنها نیستم چونکه خدا منو دوست داره و تنهام نمی زاره... مهرنوش.ک بی تو ماندن در این دشت تنهایی برایم عذاب است تا نمرده ام برگرد عزیزم کاش می شد اسمم را یکبار صدا می کردی کاش می شد فقط یکبار عاشقانه نگاهم می کردی اه...کاش فقط یکبار در رویاهات بودم کاش می فهمیدی تمام رویای من بودی کاش می شد در شبی حرفهای دلم را در اغوش گرمت می گفتم کاش حرفهای عاشقانه ات را فقط به من می گفتی کاش همیشه پیش من می موندی کاش قصه هایم را میشنیدی کاش دستهای گرمت همیشه تو دستهای من بود کاش بوسه های شیرینت همیشه روی لبهای من بود ای کاش تو عاشق من می شدی و ان وقت من زندگیمو به پایت می ریختم... ای یار دیرینه ی من... "مهرنوش.ک" رفتن تو مرگ منه دستای تو توو دستمه نگو که باید جدا شیم نبود تو نبودمه بدون تو کم میارم تا پای جون دوستت دارم اگه تو از من جدا شی امید موندن ندارم... هر شب با قلب کوچک خود دست در دست پرستو ها از ابر ها نیلوفرانه بالا می ایم انقدر بالا تا به تو برسم معبودم اما نمی دانم که عمق اسمان هم هیچگاه به تو راه نیافته تو ابتدای بی پایان منی.... شب سردی است و من افسرده راه دوری است و پایی خسته تیرگی هست و چراغی مرده می کنم تنها از جاده عبور دور ماندند ز من ادم ها سایه ای از سر دیوار گذشت غمی افزود مرا بر غمها فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر امد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر سحر نزدیک است هر دم این بانگ برارم از دل وای این شب چقدر تاریک است خنده ای کو که به دل انگیزم؟ قطره ای کو که به دریا ریزم؟ صخره ای کو که بدان اویزم؟ مثل این است که شب نمناک است دیگران هم غم است به دل غم من لیک غمی غمناک است سهراب سپهری ای مسافر غریبه چرا قلبمو شکستی رفتی و تنهام گذاشتی ای که بی تو تک و تنهام توی این غربت سنگی می دونم بر نمی گردی شدی همرنگ دورنگی همه زندگیه من اون نگاه عاشقت بود چرا فکر کردی به جز من یکی دیگه لایقت بود رفتی و ازم گرفتی اون نگاه اشناتو واسه من بمبی گذاشتی التهاب لحظه هاتو حالا من تنها نشستم با نوای بی نوایی چه غریبم بی تو اینجا ای غریبه بی وفایی... You can tell me you love me You can tell me you care But i can never trust you No not again You broke my heart Left it shattered And then you walked away You left me speechless what could i say You said you would never leave me That you loved me forever But now i know thatruth You loved me never loved me never![]()

![]()
اما من تو را زن آفريدم . " من نفس زندگي را به تو که حساس و لطيفي دميدم ." من مرد را در خواب عميقي فرو بردم و توانستم تو (زن) را با صبر و حوصله و دقت به وجود آورم .
مرد در خواب بود . آن زمان که تو را خلق مي کردم . من تو را از يک استخوان به وجود آوردم . دنده هاي قوي و حساسي را انتخاب کردم که از قلب و ريه اش محافظت مي کند و او را براي انجام آنچه مي خواهد حمايت مي کند . من تو را به طور کامل خلق کردم .
چشمانت را .... آن ها را تغييري نده . لب هاي تو .... چقدر دوست داشتني است هنگامي که در نيايش و دعا از هم جدا مي شوند .
دستانت.... بسيار آرام بخش است براي نوازش و کمک به ديگران ، آري من دستانت را لمس کردم و قلبت را محافظت کردم . از همه آن هايي که زندگي مي کنند و نفس مي کشند ؛ تو بيشتر شبيه مني . اين تنها دليلي است که من تو را اشرف مخلوقات ساخته ام .
تو مي بيني ، تو زن .... در من زندگي مي کني.
آدم در خنکاي روز با من راه مي رفت و هنوز تنها بود . او نمي توانست مرا ببيند يا لمس کند ، تنها حس مي کرد ، ولي عشق را نمي دانست . به اين دليل هر آن چيزي که مي خواستم که آدم با من احساس و تجربه کند در تو به وجود آوردم . تقدس من ، شگفتي ام ، خلوصم ، عشقم ، حمايت و حفاظتم را .
تو خاصي چون پرتو مني .
مرد تصوير مرا نشان مي دهد و زن احساسات مرا . با هم شما تماميت خداوند را نشان مي دهيد .
پس مرد با زن به خوبي رفتار مي کند . دوستش دارد و به او احترام مي گذارد ؛ زيرا که زن لطيف و حساس است .
در صدمه زدن به زن تو به من آسيب مي رساني و آن چه نسبت به او انجام مي دهي در حق من انجام داده اي با تحقير و شکستن او ، تنها به قلب خود آسيب مي رساني .
تو اي زن ! قدرت احساسي را که من به تو داده ام با فروتني و تواضع نثار کن .
خلق را آگاه کن که مظهر شگفتي و آرامشي و با عشق خود ، آنگاه که به تماميت رسيده اي مرد را حافظت کن .

![]()

![]()
![]()

![]()

صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .
همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .
بدون انتها , وسيع و آروم .
يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .
يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .
تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده .
چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت موسيقی از دستش پريد و يادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روی دکمه های پيانو .
احساس کرد همه چيش به هم ريخته .
دختر داشت می خنديد و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
يه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خنديد .
و اون داشت قشنگ ترين آهنگی رو که ياد داشت برای اون می زد .
يه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولی اثری از دختر نبود .
نشست , غمگين ترين آهنگی رو که ياد داشت کشيد روی دکمه های پيانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چيزو فراموش کنه .
....
شب بعد همون ساعت
وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو ديد .
با همون مانتوی سفيد
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .
و اون برای دختر قشنگ ترين آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس می کرد چقدر موسيقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هيچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشيده شو روی پيانو بکشه .
ديگه نمی تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسيقی پر می کرد .
شب های متوالی همين طور گذشت .
هر روز سعی می کرد يه ملودی تازه ياد بگيره و شب اونو برای اون بزنه .
ولی دختر هيچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .
ولی اين براش مهم نبود .
از شادی دختر لذت می برد .
و بدترين شباش شبای نيومدن اون بود .
اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .
سه شب بود که اون نيومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسيقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشيد و صدای موسيقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .
اونشب دختر غمگين بود .
پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ريخت .
سعی کرد يه موسيقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .
ولی تموم اين نيازشو توی موسيقی که می زد خلاصه می کرد .
نمی تونست گريه دختر رو ببينه .
چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو
به خاطر اشک های دختر نواخت .
...
همه چيشو از دست داده بود .
زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .
يه جور بغض بسته سخت
يه نوع احساسی که نمی شناخت
يه حس زير پوستی داغ
تنشو می سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسی که نمی شناخت .
ولی شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه می کرد .
ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .
...
يک ماه ازش بی خبر بود .
يک ماه که براش يک سال گذشت .
هيچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
چشماش روی همون ميز و صندلی هميشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .
و صدای موسيقی بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشمای گود افتاده ...
آرزوش فقط يه بار ديگه
ديدن اون دختر بود .
يه بار نه ... برای هميشه .
اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون می داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
بغضش داشت می شکست و تموم سعيشو می کرد که خودشو نگه داره .
دلش می خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .
دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ريخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون
و برای خود اون بزنه .
و شروع کرد .
دختر و پسرهمون جای هميشگی نشستن .
و دختر مثل هميشه حتی يه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .
نگاهش از روی صورت دختر لغزيد روی انگشتای اون و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .
يه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سينه اش لغزيد پايين .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدمای دور و برش حس کرد .
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
- ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمي اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگی رو که ياد داشت با تموم وجودش
فقط برای اون
مثل هميشه
فقط برای اون زد
اما هيچکس اونشب از لا به لای اون موسيقی شاد
نتونست اشک های گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه می چکيد ببينه
پلک هايي که با خودش عهد بست برای هميشه بسته نگهشون داره
دختر می خنديد
پسر می خنديد
و يک نفر که هيچکس اونو نمی ديد
آروم و بی صدا
پشت نت های شاد موسيقی
بغض شکسته شو توی سينه رها می کرد .![]()
![]()


![]()

![]()
![]()

![]()

![]()
![]()

![]()
![]()
![]()











![]()

گمان کردم که غمخواری برای یک دل تنهاست
از عشق خود به من میگفت از عاشق ها سخن میگفت
از اشکی داغ وآتشزن همیشه چشم او پر بود
ولی افسوس همه از عشق گفتنها تمام گریه کردنها تظاهر بود
همه عاشق نوازی هاتمام صحنه سازی هاتظاهر بود
به خود گفتم دوباره بخت یارم شود
به خود گفتم که پایانی برای انتظارم شود
به خود گفتم دوباره نوبت فصل بهارم شود
ولی افسوس همه از عشق گفتنها تمام گریه کردنها تظاهر بود
همه عاشق نوازی هاتمام صحنه سازی ها تظاهر بود....تظاهر بود .....تظاهر بود...![]()
![]()
![]()
![]()




![]()
یه خواهش دارم وقتی اومدی 



![]()
![]()

![]()
![]()
![]()



![]()
![]()

![]()

![]()

![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()

![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |








